ولایت فقیه(1) ولايت و معناي لغوي و اصطلاحي آن

يكي از واژه‌هاي مستعمل در قرآن و احاديث، واژه ولايت و مشتقات آن است. طبق بيان راغب، واژه «ولي» در زبان عربي آنگاه معنا پيدا مي‌كند كه دو چيز به گونه‌اي در كنار هم قرار گيرند و به هم بچسبند و پيوند خورند كه هيچ امر سوم بيگانه با آن دو ميانشان را از هم نگسلد و پيوندشان را بر هم نزند. بنابراين ولايت به معناي نزديكي و قرابت است.

درباره ريشه اين واژه مي توان گفت كه چون توجه انسان‌ها به امور محسوس پيرامون خود، زودتر معطوف مي‌شود، بشر، به هم پيوستگي و اتصال را ابتدا در امور محسوس تجربه كرده و براي آن واژه «ولا» و «توالي» را قرار داد كرده و سپس با توسعه اين مفهوم محسوس آن را در امور غير مادي و نامحسوس، مانند محبت و نصرت و تدبير و هر جا كه نوعي قربت و پيوند حضور داشته باشد، در قالب استعاره به كار برده است و اين پيوند و قرابت است كه موجب مي شود، نوعي حقّ تصرّف و مالكيت تدبيري ميان دو طرفي كه با هم پيوند خورده اند، پديد آيد و كساني كه از گردونه پيوند خارج اند، داراي چنين اولويت و حقّ تصرّفي نباشند.

از اين‌رو «مالكيت در تدبير، تكفل در امور، عهده دار شدن احكام  وسائل مولي عليه، لازمه و نتيجه حاصله از ولايت است، نه اصل حقيقت و معناي مطابقي آن »

بنابراين هر جا كه لفظ ولايت و غير آن را يافتيم و قرينه اي به خصوص نبود كه دلالت بر خصوص يكي از مصاديق آن كند، بايد همان معناي كلي را بدون هيچ قيدي در نظر بگيريم و آن را مراد و معناي لفظي بدانيم، مثلا اگر گفته شود ولايت از آن خداست بايد گفت مراد معيت خداوند با موجودات است و اگر گفته شود فلان كس به مقام ولايت رسيده است بايد گفت مراد آنست كه در مراحل سير و سلوك و عرفان و شهود الهي به مرحله اي رسيده است كه هيچ يك از حجب نفسانيه، بين او و حضرت حق نيست و به مقام عبوديت مطلقه و بندگي محضه حضرت حق نائل گرديده است به همين مناسبت به هر يك از دو طرف ولايت، «ولي» گفته مي شود.

از اين رو اين واژه با هيئت هاي مختلف (به فتح و كسر) به معناي «حبّ و دوستي»، «نصرت و ياري»، «متابعت و پيروي»، و «سرپرستي» استعمال شده كه وجه مشترك همه اين معاني همان قرب معنوي است.

مقصود از واژه «ولايت»، در بحث ولايت فقيه، آخرين معناي مذكور يعني «سرپرستي»، خود داراي اقسامي است و بايد هر يك توضيح داده شود تا روشن شود كه در اين مسأله، كدام يك از آنها مورد نظر مي باشد.

1. ولايت تكويني: اين نوع ولايت به معناي سرپرستي موجودات جهان و عالم خارج و تصرف عيني داشتن در آنها مي باشد. مانند ولايت نفس انسان برقواي دروني خودش. هر انساني نسبت به قواي ادراكي خود مانند نيروي وهمي و خيالي و نيز برقواي تحريكي خويش مانند شهوت و غضب، ولايت دارد. اين نوع ولايت، تنها بين علت و معلول تحقق مي يابد و براساس آن، هر علتي، ولي و سرپرست معلول خويش است و هر معلولي تحت ولايت و تصرف علت خود مي باشد.

2. ولايت بر تشريع:  همان ولايت بر قانون گذاري و تشريع احكام است. يعني اينكه كسي سرپرست جَعل قانون و وضع كننده اصول و مواد قانوني باشد. اين ولايت، نسبت به وضع قانون تخلف پذير نيست. يعني با اراده قانون گذار، قانون وضع مي شود، اما در مقام امتثال، قابل تخلف و عصيان است، يعني ممكن است افراد بشر، قانونِ قانون گذار را اطاعت نمايند و ممكن است دست به عصيان بزنند و آن را نپذيرند. از آنجايي كه تنها قانون كامل و شايسته براي انسان، قانوني است كه از سوي خالق انسان و جهان و خداي حكيم مطلق باشد، لذا ولايت بر تشريع و قانون گذاري، منحصر به ذات اقدس اله است.

3. ولايت تشريعي: ولايت و سرپرستي امور در محدوده و چارچوب قانون الهي است كه خود بر دو قسم است: يكي ولايت بر محجوران و ديگري ولايت بر جامعه خردمندان.

به طور كلي «ولايت»، در اصطلاحات و عبارات فقهي دو جايگاه دارد:

1. مواردي كه افرادي خود قادر به اراده امور خويش نيستند و بايد شخصي سرپرستي وكفالت آنان را قبول كند تا به نظارت پرداختند و به نيازهاي آنان رسيدگي كند، افرادي مانند سفيه، مجنون، صغير، ميت.

2. مواردي كه افراد خود در اداره امور خويش، توانمندند و قادرند. ولي در پاره‌اي از كارهاي جامعه نياز به مديريتي كلان و ولايت و سرپرستي شخصي با شرايط بسيار برجسته و ممتاز است تا حافظ و نگهبان آن امور باشد. اين نگاه و تفسير به اين معنا نيست كه جامعه ناكارآمدي و نقصان و قصوري دارد، بلكه از آن روست كه هر جامعه اي براي اداره امور خود به مديريت مدبّر نيازمند است. اميرالمومنين ـ عليه السلام ـ نياز جدي يك جامعه را اين چنين بيان مي فرمايند:

« هر قومي و گروهي بايد رئيس داشته باشد، چه نيكوكار، چه زشت كردار»

آنچه در اين بحث مورد نظر است، قسم دوم ولايت تشريعي است. كه به معناي سلطه و تدبير امور جامعه است كه اساس حكومت اسلامي را تشكيل مي دهد. يعني فقيه در رأس حكومت قرار ميگيرد و امور جاري تحت نظارت و سرپرستي او انجام مي شود.

«بنابراين ولايت فقيه، نه از سنخ ولايت تكويني است و نه از سنخ ولايت درتشريع و نه از نوع ولايت بر محجوران و مردگان، بلكه ولايت مديريتي بر جامعه اسلامي است كه به منظور اجراي احكام و تحقق ارزشهاي ديني و شكوفا ساختن استعدادهاي افراد جامعه و رساندن آنان به كمال و تعالي در خور خويشتن صورت مي گيرد.»[1]

 و صاحبان انديشه بر اين باورند كه هر گاه واژه «ولايت» همراه با كلمه «فقيه» آمد، منظور از آن زمامداري در جامعه يا حكومت است، نه سلطنت و رياست و آقايي.

ولي اگر مفهوم چيرگي يا سلطنت دانسته شد، بي شك منظور سرپرستي امور افراد و اداره جامعه اي است كه فقيه، ولايت آنان را عهده دار شده است كه به آنان خدمت كند نه سلطنت و رياست.

از اين رو، مفهوم ولايت در رابطه با جامعه، همان حكومت و زمامداري است و شخص حاكم را ولي مسلمين يا ولي امر مي‌نامند، يعني كسي كه زمام امور مسلمين در دست اوست.

شايد سرّ اينكه درفرهنگ اسلامي، واژه ولايت و امامت بيش از ساير واژه ها در مورد حكومت به كار رفته است، اين است كه حكومت در اسلام يك نوع سرپرستي و مسئوليت است، رهبري و الگو قرار گرفتن براي امت است. همان طور كه يك راهنما و رهبر الگو براي انسان ها مي شود و هدفي جز رساندن آنان به ارزش هاي والاي انساني ندارد، حاكم و زمامدار اسلامي هم جز امامي براي امت و رهبري براي رساندن آنها به ارزش هاي انساني نيست.تعريف اصطلاحي ولايت از نظر حضرت آيت ا... خامنه اي چنين است: «ولايت، يعني حكومتي كه در عين اقتدار، درعين وجود عزت يك حاكم و جزم و عزم و تصميم قاطع يك حاكم هيچ نشانه اي از استبداد و خودخواهي و خودرأيي و زياده طلبي و براي خودطلبي و اينها نيست. اين، آن نشانه اصلي براي اين حكومت است.»

 منبع خبری :  [۱] آیة الله جوادي آملي، ولايت فقيه، ص 129

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391;ساعت 0:14 قبل از ظهر;  توسط محمد سلیمانی  |